تبليغاتX
بزن به سیم آخر

سه شنبه یکم مرداد 1387

همش رو خط زدم ... از نو ...

وقتی بهش گفتم

« سن نم شده 50 و 7 ، یعنی 3 تا مونده به 60 !»


غش غش خندید و گفت .... و

گفت و گفت ....


تا بلاخره دیدم ....

راست میگه ...


وقتی دیدم این بچه ی حلال زاده ، که به پسر عمه ش رفته ، حرف شنوئی کرده و از لج من و این حواریون سیاه پوش بنده ، رفته یک صفحه ی رنگین و با مزه درست کرده ....

دیگه مجبور شدم .. حرفش رو زمین نیندازم ...


پس خلاصه کنم که زیاد ننویسم ...

اقرار می کنم به گناهانم  :

همینه دیگه ! نتیجه و آخر و عاقبت اینقدر با مرده های واقعی و و آدمهای دم مرگ ومردن و و این پیر پاتالای مرکز منون و گروه سالمندان و و بدتر از اینها با این جوونای دلمرده ی سیاه بین نشست و بر خاست کردن  غیر از این نمیشه !

خنده های او  بمن بر خورد ...

گفتم به خودم : « ببین کجای کاری ؟ ...»  و اومدم کنار پنجره : 

بیرون هوا ابریه ... سیاه ... هفته ی سومشه ! شرشر باران تابستانی هامبورگ داره همینطور میریزه .....

« این لعنتی هم روش



او مدم و این نتیجه رو گرفتم و نوشتم و دیشب هم  به این دختر  دائی جونم  ، که در عرض یکماه اینقدر خودش رو  عوض کرده  ،  هم گفتم :

من پنجاه و چند ساله هستم .. درست !  و می پذیرم هم !  خوب حالا که چی ؟!

شده ام آدمی تازه جا افتاده ی پابه سن گذاشته ی  بی آزار  سر شار از انرژی و مثبت اندیش و خندان و شوخ و ... کیفور ... بدون هیچ وابستگی و اعتیادو و پاک و صاف و صادق .. بی شیله و بی پیله و شیش خط صفات عالیه ...

تازه حالا اول زمانی است که می تونم با کوشش در جهت سالمی و سلامت جلوی پیر شدنم رو بگیرم ... دوسه کار می کنم ...

تغذیه سالم

و کوشش در جهت حفظ شادابی و سلامتی ...

میگم راست می گفت این دختر دائی خوشگل و موشگل من .. حرفشم رو هم که زدم ... شدم صاف و شق و رق ... 

پای عملش پیش بیاد چه ها خواهد شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟... 

 

 

  

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 15:12 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم بهمن 1385

ما

 

ما...

 

ما قوی هستیم  

ما خدایان کوچک زمینی

با دستبند و پایبند هایمان

وبا قیف های جلوی صورتمان

می اندیشیم

می خواهیم

و عمل هم میکنیم

 

 

ما آفریدگارانیم

خلاقیم

خلق میکنیم

میسازیم

آباد هم میکنیم

خلاقیتمان اما ،

تنها

در تغییر و تعبیر و تفسیر همان

                             اشکال و چیز های  تکراریست

 

 

ما  خدایان بزرگ روی زمینی

-         فکر میکنم –

آیا چندین میلیون میلیون بار ها شاید کوچکترم

           از آن گلبول سپیدی در مویرگی ازانگشت کوچک دست چپم

                      در کهکشان رگ های فضائی یکی از خدایان کوچک جهانی اعلاء

 

ما بزرگیم ...

به بزرگی کوچکیمان...

اما می آفرینیم

می سازیم

خلق میکنیم

خلاقیم

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 18:34 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم آذر 1385

من میدم تو بکن...

 

 

 

من میدم شما بکنید!

 

 

خانمها! ، آ قایون !

به باغ ما خوش آمدید!

 

اگر من بشما بدم

مثلا یکی از لیمو هایم را

 

و به شما اجازه بدهم بکنید

هر کاری که دلتان خواست بکنید با آن !

 

راستی  چه کار میکنید با آن:

 

هر کسی یک چیزی گفت:

·       با پوست میخورد مثل حبه انگور

·        یا آبش را میگیرد و سر میکشد

·        شایدهم بعنوان چاشنی توی غذا استفاده میکند

·        توی چای میریزد

·        قاچ میکند ، نمک روش میپاشد و با بعد از نوشیدن باکاردی و یا ودکا به آن یک مک میزند

·        با آب و شکر و گلاب  با هش شربت درست میکنند ، توش یخ میریزدو ...؟

·        با ماهی پلو ؟

·        با خلال پوستش مربا ؟

·        اصلا نمخورد و میگذارد برای تماشا ...

·        خشکش میکندش تا بعنوان لیمو خشک ازش استفاده شودکنید؟

·        ....

 

اما من کارم را کرده ام ...

 

ایثارم را کرده ام ...و وظیفه ام را انجام داده ام

 

من دادم و رفتم ...

 

اینکه حالا شما با این داده ها چه کار میکنید ...

 

آیا اصلا استفاده میکنید یا نه و ...

 

بمن چه ...

 

این مشکل شماست !

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 17:23 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم آذر 1385

بکن...بکن...

 

 

بکن!... بکن !!!

 

غمگین نشین

نگو: " نه! دیگر میشود!!"

 

خندان بگو :

چه بود ...

چه گردید...

چه کردم ...

چه گشت ...

چه شد ...

 

حالا بکن !

                   بکن !

تا ببینی چه خواهد شد !

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 15:44 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم آذر 1385

جوی روان است و ما...

 

 

بر لب جوی نشستم

 

داشتم زیر لب زمزمه میکردم :

"بر لب جوی نشستم/ گذر عمر بدیدم ..."

و باخودم فکر کردم :

حالا دیگه باید پاشم و برم ببینم دنیا دست کیه...

تو این فکر بودم که دیدم یارو اومد و بمن گیر داد که:

"کجا علی حالا با این عجله بابا بیا ...بیا بنشین کنار رودخونه ببین و به جاری بودن بنگر... درس و عبرت بگیر !...".

بهش گفتم:

"تمام مدت تو کجا بودی ... من که سفره مو لب آب پهن کرده بودم ، زیر سایه درخت ها ، جات خالی سیر خوردیم و نوشیدیم و کشیدیم و خیلی هم  کیف کردیم ... بعدشم یک چرت زدیم  و بیدار شدیم ، شما دیر تشریف آوردید ولی من دیگه حالا باید پاشم و برم دنبال کار و زندگیم  تا دیر نشده و بقیه ش هنوز نرفته  یک کاری بکنم....!"...

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 15:9 |  لینک ثابت   •